آهای تو که این همه دوری از من
این روزا در حال عبوری از من...

۱۲ سال است که مرده.شش سال پیش احساس کردم نیست و یک سال قبل باور کردم رفته. همه این سالها به اندازه تمام جوانی ام گذشت.پیر شدم.پیر.
رفیق مرگ تو پیرم کرد.مرگ تو زندگی ام را گرفت.این همه سال و ماه با من بی تو گذشت و گذشت.
این روزها فکر می کنم تو تمام شده ای دیگر نیستی.اما این بار اولی نیست که احساس می کنم تو
رفته ای.هزار بار در این سالها نبودت به دل بی قرارم چنگ انداخته و هر بار می روی و می آیی.
باورت می شود من بعد از ۱۲ سال باور نکرده ام ُمرده ای.باور کن.
مثل این لحظه که در تنهایی ام نامم را صدا می زنی ...