گاهي مرگ لبخند زندگي است. گاهي آدمها آنقدر زير فشار دنگال زندگي مي مانند كه مرگ لبخندي براي آنهاست. رفتن از زندگي به زندگي ديگري كه نمي دانند چه رنگي دارد. تنها رنگي كه ميشناسند سياهي و تاريكي‌ست. در سياهي چيزي روشن نيست ابهامي خفته آنان را به اشتياق در آغوش مرگ مي‌كشاند. كاريكاتورهاي سياه يا كاريكاتورهايي كه به تلخي مي‌خندانند نمونه‌اي هستند از خنده‌هاي خفته ما در خواب زندگي.

" وقتي قلم برمي دارم تا اثري را براي ديدن بسازم از ميان آدمياني كه زندگي را خوب صرف كرده‌اند سوژه‌ام را جستجو ميكنم.اگر آدمي زندگي نكرده باشد اصلا به درد سوژه‌‌ام نميخورد... عزرائيل مرز زندگي و مرگ را براي ما رسم ميكند. وقتي او سر و كله‌اش بخواهد پيدا شود.شايد كسي نداند به كجا خواهد رفت اما از اين كه از زندگي جدا خواهد شد ترديدي نخواهد داشت. اين لحظه را بسيار دوست دارم و در خصوصش بسيار كاريكاتور كار كرده‌ام. مردن شجاعانه ترين اقدام آدميست..."

اين حرفهاي عليرضا ذاكري خالق كاريكاتورهاي اين مطلب است.او همكار من در خبرگزاري فارس است.عاشق سينماست.عكس كنار وبلاگم را با گوشي تلفن همراهش گرفته و علي رغم اختلاف سني ارتباط خوبي با من دارد.شايد اگر نمي‌دانستم علاقه زيادي به پسرش دارد،احساس مي كردم او هم زندگي نمي‌كند اما حالا مي‌دانم که او برای کسی دیگر زندگی می کند.ذاکری آدم آرامی به نظر می رسد ولی اصلا آرام نیست.وقتی دم خورش باشی زیاد حرف می زند و البته با شور و حرارت هم حرف می زند.ذاکری یکی از آدمهای زنده اطرافم است که نمیدانم چقدر زنده است.دقیقا نمیدانم ذاكري اميدوار است به چه؟نمي دانم......فقط حس میکنم او با رنگها زندگی می کند.

http://www.alirezazakeri.blogfa.com/ این نشانی وبلاگ اوست.شاید سرک کشیدن به زندگی او در همین نشانی خالی از لطف نباشد.