پیشاني‌اش بلند بود، آن‌قدر كه مي‌توانستي به خوبي مسير خط‌هاي روزگارش را بر آن ببيني. ببيني و خيره بشوي كه چطور پيچ خورده‌اند و در هم لوليده‌اند و بر هر چه رنج و سختي‌ است مهر بطلان زده‌اند. دراز كشيده بود روي تختش و دست سياه‌اش را آهسته مي‌ماليد روي ديوار كچي سفيد اتاقي كه بوي ماسيده عمر‌هاي تمام شده را مي‌داد. داشت از كساني تعريف مي‌كرد كه آن روز آمده بودند به ديدارش. بعد از هر جمله‌اي كه ناقص‌ رها مي‌شد در امتداد نگاهي كه معلوم نبود كجا را مي‌بيند، مي‌خنديد و تأكيد مي‌كرد كه اين‌جا ماندگار نيست. مي‌گفت براي مدت كوتاهي آورده‌اندش اينجا و به‌زودي برمي‌گردد به جايي كه تا حالا زندگي مي‌كرده. اما نمي‌گفت كجا. مي‌گفت هرچه زودتر بايد برگردد و غذايي را بپزد كه محله‌اي منتظرش‌ است. مي‌گفت نوه‌اش هم منتظر است كه او برگردد و ببردش مكه. نفس كه مي‌كشيد حس مي‌كردم هواي سنگين چهل سال بعد به ريه‌هايم نفوذ مي‌كند...
حال خودم نبودم كه پرستاري آمد بالاي سرم و گفت جنازه‌ي مادربزرگ‌ات را بردند، تو هنوز اين‌جايي؟