سرانجام پینوکیو متولد شد.دو روز است که متولد شده و راه افتاده.نه ماه طول کشید تا پینو کیو به این دنیا بی آید و چشمهایش را روی صحنه باز کند و روبروی تماشاگران بی آن که پلک بزند بلند بلند فریاد کند:من پی نو کی یو  هس تم.پی نو کی یو.یه آدم چوبی.
حالا دو شب است که روی صحنه از این دایره به دایره دیگری می رود و باز به جای اولش می رسد. دو شب گذشت و من سر راه پینوکیو مانده ام و هر بار این صدای مگس که آهنگ زندگی است..
راستی فراموش کردم خودم را معرفی کنم.ویلیام بلیک.