زندگي بازيست،
ما خود صحنه مي سازيم تا بازيگر بازيچه هاي ديگران باشيم
 و اي زين برد روان فرساي،
من بازيگر بازيچه هاي ديگران بودم،
گرچه مي دانستم اين افسانه را از پيش زندگي بازيست...

 

 

 

 

 

امروز سالروز مرگ بابک بیات یکی از بزرگترین آهنگسازهای کشورمان است.او برای بسیاری از فیلم ها
آهنگ ساخته و آهنگ های او فیلم هایی بسیاری را در ذهن ماندگار کرد.هیچ گاه آهنگ هایی از یاد نمی روند،فراموش نمي كنم آهنگي كه براي "فصل بد خاكستري" سروده ايرج جنتي اعطايي ساخت.روحش شاد.امروز و در اولين سالروز مرگش آخرين نوشته اي را كه نويسنده روزنامه سرمايه روز تولدش در ۶۰ سالگي براي او نوشته بود،ديدم.احساس كردم در روز مرگ او بهتر است از تولد او حرف بزنم.مرگ براي كسي مثل بابك بيات يك تولد است..

امروز روز تولد بابك بيات آهنگساز برجسته ايراني است و به اين ترتيب او 60 ساله مي شود. او در سال 1325 در شهر تهران به دنيا آمد. از سن 19 سالگي در اپراي تهران و زير نظر خانم اولين باغچه بان، آقاي ثمين باغچه بان و نصرت الله زابلي با موسيقي كلاسيك و جهاني آشنا شد.
    
 دوستي وي با ايرج جنتي عطايي منجر به ساخت ترانه هاي بسياري ازجمله: غريبه، جنگل، بن بست، خونه، فرياد زير آب، _علي كنكوري، تپش، خاتون، سايه، خورجين (بانوي شرقي)، فصل بد خاكستري (روح بزرگوار)، سقف، هيچ كسي مثل تو نبود، طلايه دار (اي بزرگ موندني) و بسياري ترانه هاي ديگر منجر شد.
    
 بابك بيات موسيقي فيلم را با فيلم غريبه كه با همراهي واروژان ساخته شد، شروع كرد.بابك بيات موسيقي فيلم را در بعد از انقلاب با فيلم مرگ يزدگرد ساخته بهرام بيضايي شروع كرد و در سال 1362 موسيقي فيلم هاي نقطه ضعف و ريشه در خون را ساخت و در سال هاي بعد براي فيلم هاي شايد وقتي ديگر و مسافران ساخته هاي بهرام بيضايي، سريال سلطان و شبان، كشتي آنجليكا، عروس،_ پرده آخر، طلسم، مرسدس، جهان پهلوان تختي، دست هاي آلوده، اتوبوس، قرمز، دو زن، شيدا و درحدود 90 فيلم سينمايي موسيقي نوشته است و آخرين سريالي كه وي براي آن موسيقي ساخته است سريال ولايت عشق است.بابك بيات هميشه از دوستانش مانند _محمد اوشال، ايرج جنتي عطايي، خسرو شريف پور و مهندس فريدون حميدي و... كه مشوق او بودند ياد مي كند. از دوستي اش با ايرج جنتي عطايي و خاطراتشان، از سفرش با احمد شاملو به كشور سوئد كه موسيقي اش صداي شاملو را در شب هاي شعر در كنسرت هوست و چند جاي ديگر كه به چند ماه انجاميد همراهي مي كرد و از خاطراتش با نصرت رحماني: «زندگي بازيست، ما خود صحنه مي سازيم تا بازيگر بازيچه هاي ديگران باشيم و اي زين برد روان فرساي، من بازيگر بازيچه هاي ديگران بودم، گرچه مي دانستم اين افسانه را از پيش زندگي بازيست و زمزمه مي كند شاملو را كه: «همه لرزش دست و دلم، از آن بود كه عشق پناهي گردد، پروازي نه گريزگاهي گردد، آي عشق، آي عشق چهره آبيت پيدا نيست.»از شفيعي كدكني مي گويد، از ايرج جنتي عطايي مي گويد و از پرسه هاي در كوچه پس كوچه هاي جنوب شهر تهران. از سينما رفتن هاي ساعت 11 صبح و سينما نياگارا. از اسفنديار منفردزاده و دوستي هاي قديمي و از ملودي هاي او كه از بچه تهران قديم صحبت مي كند. از جمعه، از رضا موتوري، فرهاد مهراد و شهيار قنبري.در زندگي بابك مرگ پسرش بسيار اثرگذار بود. پسرش «ماني» كه 10 سال از بهترين دوران زندگي بابك را با او گذراند. چندي قبل «بامداد» نيز تصادف بسيار سختي كرد و همين موضوع «بيات» را كه رحل اقامت در خارج از كشورگزيده بود بار ديگر و براي هميشه به وطن كشاند.